این روزا احمد مدام به دنیا فک میکنه، چراشو خودشم نمى دونه با شایدم میدونه ولى میخواد به خودش بقبولونه که نمى دونه...
مدام دنیا با موهاى بلند پرکلاغیش میاد جلو چشاش و به پهناى صورتش مى خنده؛ بعد با دست راستش شروع میکنه پوست لبشو کندن و یهو گریه میکنه، انقد آروم اشک میریزه که اگه ندونى، گمون میکنى اشک شوقه؛ اما نیست... اشک جگرسوزه...
احمد به اینجا که میرسه، چشماشو با اخم میبنده و سرشو یه تکون سریع میده انگار یه مگس نزدیک گوشش وزوز کرده باشه...
مهناز، میفهمه احمد تو لکه اما این که داستان چیه، نه؛ مهناز هیچى در مورد دنیا نمى دونه. نبایدم بدونه.
این اواخر احمد داره فک میکنه، شاید دنیاهم داره یه گوشه اى تو تنهاییش به احمد فک میکنه... بعد بلند به خودش میگه: ولمون کن بابا. اینا همش چرت و پرته...
چایى میریزه و ادامه زندگى با یه لحظه هاى اضافه بر برنامه از دنیا، لبخندش، پوست لبش و اشکاش...
- ۹۵/۰۲/۰۵